روزها گذشتند
و فصل بهار،
اسم تو بر تقویم ها نشست.
#
بهار تو آمدی اما چرا
زمینِ ملتم را زنده نکردی؟
چرا بزر امید را در شخمِ دلم سبز نکردی؟
بهار تو آمدی اما چرا
ابر ها هنوز سياه اند؟
باران نمی بارد؟
و خورشید چشمان مرا نمی نوازد؟
بهار تو آمدی اما چرا
رنگين کمان
هنوز در غيبت کبری است؟
بهار تو آمدی
اما چرا
درخت ها را از اين خواب سرد زمستانی بيدار نکردی؟
سهم گل بوته ها را از غنچه ها ندادی؟
بهار تو آمدی اما چرا
کفتری را در آسمان پرواز ندادی؟
شوق نغمه ای را در گلوی سهره ای نکاشتی؟
وپرستو ها را از سفر،پيغام برگشت ندادی؟
بهار تو آمدی اماچرا
کوچه ی ما در سکوت خويش جان داده است؟
بهار تو آمدی اما چرا
فرياد ها
در سطل ها ی زباله خاموشند
پشت در ها؟
بهار تو آمدی اما چرا
پای سفره ها
مادر
ترس را کفگير می کشد
برای بچه ها ؟
بهار تو آمدی اما چرا
پدر دستش را در جيب نمی کند
وطغيان را عیدی نمی هد؟
بهار تو آمدی اما چرا
انديشه ی من ترس می زايد
نه غيرت
نه طغیان
نه فرياد؟
بهار تو آمدی اما چرا
همسايه سلامم را پاسخ نمی گويد
دست هايم را نمی فشارد
وبامن همراه نمی شود؟
بهار تو آمدی اما چرا
بوی گُلِ ياسِ کنجِ حياطِ خانه ی کوچکِ من
طلسم کوچه ی سرد وتاریک ما را در هم نمی شکند،
بهار تو آمدی اما چرا
کوچه ی ما هنوز هم کهنه است؟
#
نه بهار
تو بهار نيستی
تو فريبی، فريبی بزرگ
تو دورغی ، دروغی بزرگ
نه بهار
تو بهار نيستی
تو کوچکی کوچک
به کوچکی حرف های روی تقويمِ جيبی برادرم
با اسمی بزرگ
به وسعت دلیل زندگانيم.
نه بهار
تو بهار من نيستی
بهار من تقویم رانمی شناسد
#
نه فصل بهار
تو همنام بهاری و بهار من نيستی
فصل بهار،تو آمدی اما
تو بهار آزادی نيستی
3/12/86
حمید خاموش |